رود خانه های ایران
ایران به دلیل قرار گرفتن در کمربند خشک جهان از بارندگی و آب های چندان غنی برخوردار نیست. رودخانه های سپید رود, کارون, قزل اوزن, زاینده رود, آبشارهای لردگان, سیمره, آب گرم منطقه سرعین و چشمه های آب گرم واقع در مناطق شمال غرب کشور, از مهم ترین جاذبه های آبی ایران هستند.
شیوه های استفاده از منابع آب های زیرزمینی متفاوت است. آب های زیرزمینی ممکن است به طور طبیعی از زمین خارج شود و جریان یابند (مثل چشمه ها) یا در اثر کندن و حفر قسمتی از زمین آن را خارج کنند و مورد استفاده قرار دهند (مثل چاه و قنات). بنابراین خروج آب های زیرزمینی به سه وسیله چشمه، چاه و قنات امکان پذیر است. تقریبا در تمام شهرها و مناطق ایران چشمه های آب سرد و گرم, چاه ها و کاریزها(قنات ها) وجود دارند که معماری منحصر به فرد کاریز ها (قنات ها) از جاذبه های دیدنی هستند.
رودخانه های ایران که تشکیل دهنده بخشی از آب های سطحی هستند, را از نظر مقدار آب آن ها می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی رودهای دایمی که پیوسته و به طور دایم در بستر آن ها آب جریان داشته ودارای آبگیر مشخص هستند و دیگری رودهای موقت یا فصلی که فقط در برخی فصول آب دارند و در برخی دیگر از فصل ها، کم آب و خشک اند. آب های سطحی ایران به سه دسته عمده دریاها و دریاچه ها, رودخانه ها و چشمه ها تقسیم می شوند. رودهای ایران را می توان به سه حوزه عمده آب ریز خزر, حوزه آب ریز خلیج فارس و دریای عمان و حوزه آب ریز داخلی تقسیم کرد.
● حوزه آب ریز دریای خزر:
دریای خزر سطح مبنای رودخانه هایی است که آب های ارتفاعات البرز، کوه های خراسان، کوه های کردستان و بخشی از فلات آذربایجان را از حوزه ای به مساحت تقریبی ۲۰۶۷۵۰ کیلومتر مربع کشیده و به حوزه جنوبی این دریا می رساند. مهم ترین رودخانه های این حوزه از مغرب به مشرق شامل ارس، سفیدرود، چالوس، هراز، گرگان و اترک می شوند.

● حوزه آب ریز خلیج فارس و دریای عمان:
این حوزه وسیع ترین حوزه آب ریز ایران است و از کردستان باختری تا بلوچستان خاوری شامل مجموع ناهمواری های زاگرس و ارتفاعات جنوب جازموریان می شود. الوند و زردکوه دو منبع بزرگ تأمین رودخانه های عظیم این حوزه به شمار می آیند و غالب رودخانه هایی که در پیچ و خم دره های زاگرس غلتیده و آب های کف آلود را از دره ای به دره دیگر منتقل می کنند ساخته، سپس در جلگه خوزستان گسترش می یابند، از این منابع سرشار سرچشمه می گیرند و مهم ترین رودخانه های این حوزه از مغرب به مشرق عبارتند از: گاماسیاب، کارون جراحی، شور و میناب.
● حوزه آب ریز داخلی:
بین رشته کوه های زاگرس و رشته کوه های مرکزی هم چنین میان کوه های مرکزی و رشته کوه های شرقی، حوزه های پست داخلی قرار گرفته اند که همگی ظاهری کاسه مانند (ناودیس) دارند. صفت مشترک رودخانه ها تابع این حوزه های نامنظم و کوچک، یک دوره کوتاه طغیان و کاهش سریع مقدار آن است و هر قدر به طرف مشرق نزدیک شویم، بستر رودخانه ها در فصول گرما خشک شده و وسعت سطوح مبنا که معمولاً گودال های کوچک و پراکنده هستند، محدودتر می شود. حوزه های آب ریز داخلی با توجه به موقعیت جغرافیایی، تفاوت آب و هوا، اختلاف ارتفاع سطح پایه شبکه آب ها به شرح زیرند:
▪ حوضه آب ریز باختری (دریاچه ارومیه):
دریاچه ارومیه در ارتفاع ۱۲۲۵ متر از سطح دریا واقع شده و وسعت آن به ۶۰۰۰ کیلومتر مربع بالغ می شود. این گودال حوزه وسیعی را تشکیل می دهد که رود ارس و ارتفاعات سهند و سبلان حد شمال و شرقی، دره سفیدرود و کوه های کردستان حد جنوب خاوری و جنوبی، و کوه های مرزی حد باختری آن را تشکیل می دهند.
آب دریاچه بسیار شور و تلخ و املاح آن در حدود ۲۳% است، به علت زیادی املاح، به جز موجودات ذره بینی محدودی، هیچ نوع ماهی و جانوری در آن زندگی نمی کند. در وسط دریاچه حدود ۵۶ جزیره کوچک بزرگ وجود دارد که از همه معروف تر جزیره اسلامی (شاهی) است که قسمت خاوری ان در موقع پس روی آب به شبه جزیره تبدیل می شود.
چشمه های آب معدنی شامل آب های گوگردی و گازدار و قلیایی و نمکی و غیره در ارتفاعات دریاچه وجود دارد که از نظر بهداشتی و درمانی مفیدند. در فصل تابستان مردم برای استفاده از این چشمه ها و نیز گل و لای و لجن های اطراف دریاچه به بنادر آن روی می آورند. مهم ترین رودهای این حوزه عبارتند از: تلخه رود، زرینه رود و سیمینه رود.
▪ حوزه های آب ریز مرکزی:
در فاصله کوه های بینالود و آلاداغ در خراسان دامنه جنوبی البرز در شمال، پیشکوه های داخلی زاگرس در مغرب و جنوب و دامنه های باختری کوه های کرمان و طبس، حوزه های آب ریز پهناور مرکزی ایران را تشکیل می دهند که مساحت آن بیش از ۴۵۵۰۰۰ کیلومتر مربع است.
این حوزه ها عبارتند از:
▪ حوزه های آب ریز شرقی:
درمشرق ایران درحد فاصل بین فلات ایران و افغانستان منطقه پستی قرار دارد که از شمال به جنوب از مجموعه ای از عوارض مرکب از دره ها و دشت ها، گودال ها و باتلاق ها تشکیل یافته و منطقه ای طبیعی در حد فاصل این دو فلات ایجاد کرده است.
هریرود که در سرحد ایران «تجن» نامیده می شود، پس از خروج از افغانستان دره خود را در همین سرزمین پست رو به شمال حفر کرده و بخشی از بستر آن مرز ایران با افغانستان است. رود هیرمند نیز که قسمت اعظم آب های افغانستان را به سوی جنوب می کشد، در بستر سفلی به قسمت جنوبی این زمین های پست پیوسته و سطح اساس خود را در گودال های وسیع آن به دست می آورد. بزرگ ترین حوزه های آب ریز این منطقه که مهم ترین حوزه های خاوری ایران نیز به شمار می آیند، دریاچه هامون و باتلاق جازموریان است.
...سلام
بدون هیچ زمینه ی قبلی دارم می نویسم...یک دفعه دلم گرفت و خواستم بنویسم....
اینجا رو دوست دارم ولی به تو که فکر می کنم دنیا برام کوچیک می شه...و می خوام برگردم...
می خوام برگردم...
دیروز عکس های اردوهای با انجمن را نگاه می کردم و همه ی خاطراتم را مرور می کردم...همه را...خیلی کامنت ها داشتم که برای ٣ سال قبل بود و همه را خوندم...درباره رفتن به ظهیرالدوله با صبا...و خیلی چیزهای دیگه....من چقدر توی شهرم و توی کشورم چیزهای دوست داشتنی داشتم...چقدر دلم برای همه تنگ شده...حتی....جز یک نفر که هر کاری کنه باز ازش متنفرم
ولی اینجا آرامش دارم..آرامش
آهای کسی که آرامش را توی وطنم ازم گرفتی....امیدوارم....امیدوارم بفهمی...
مهم نیست....من غربت را دوست دارم...من عاشق زندگی کردن توی یه محیط جدیدم...
بی خیال این همه حرف...بی خیال گذشته....
شاد باشید...
سلام
این یه گپه...یه گپ با خودم که تنهاست...می خوام ببینم چه مرگمه...شما از هم اکنون می توانید شاهد یک خود درگیری زنده باشید:
١:مرسا می ترسم...می ترسم..از اینده...حتی از یه ثانیه ی دیگه..گاهی می گم کاش اسمم آدم نبود....به حرفهام گوش کن...می خوام فرار کنم...می ترسم...
٢:از چی فرار کنی؟از آینده؟
١:آره...نه...می دونی...می خوام قبل از اینکه ازدستم گرفته بشه هرچی که دارم...خودم از دست بدمشون...
٢:گریه می کنی؟
١:آره...یه جورایی دارم قبل از مردن میمیرم...گریه نداره؟
٢:داره....از کجاشروع میکنی؟
١:همیشه می ترسیدم از شعر نگفتن...از اینکه از جمع شاعرا جدا بشم...از اینجا شروع می کنم....
٢:می تونی؟
١:باید بتونم...اولش سخته...ولی کم کم می شه...شاید هم از چزهای دیگه شروع کردم.
٢:چرا؟
١:چرا چی؟
٢:چرا باید خودتو زنده به گور کنی؟
١:گریه می کنی؟
٢:جوابمو بده...
١:می دونی چرا یه ققنوس خودش را به آتیش می کشه؟
٢:که دوباره متولد بشه.
١:من خیلی وابسته ام مرسا....به آدما...به اشیاء...لباس های قدیمی ام رو نمی اندازم دور که مثلا این سوغاتی باباست...اینو مامان دوخته...اینو خاله نازی خدا بیامرز باهام اومد بازار و خریدیم....من وابسته ام....این اس ام اس را پاک نمی کنم که مثلا اگه بعد از سالها اومدم سرش یاد اون روز بیافتم...کتاب های درسی ام را نمی اندازم بیرون چون با دوستام توش نامه نگاری کردیم....مرسا من برای به یاد آوردن خاطراتم به این همه نیاز ندارم...همش توی ذهنمه...من از وابسته بودن خسته ام....
٢:...........
١:موسیقی سرخ پوستی قشنگه ها....
٢:آره...پر از فرهنگه...پر از خاطره است...پر از تمدنه....پر از درده...زیباست...
واقعا دیگه بی خیال آرزوهامون می شی؟
١:قول می دم دوباره شروع کنم....بذار دل بکنم از زنجیرها یی که منو بستن....بذار آزاد بشم...بذار آروم بشم....اونوقت مثل موسیقی سرخ پوستی می شم....می خوام آرزوهام را پیدا کنم...آرزوهای اصلی ام را...بعد قرنتینه کنمشون...بعد از پاکسازی میرم دنبالشون...
٢:حرفات قشنگه...آرمانت...شعارت....تا کجا؟؟؟چقدر؟؟؟آخه نفهم از چی می خوای بگذری؟؟اصلا اگه آخرش ...بعد از اینکه سوختی ققنوس جدیدی زاده نشد چی؟؟؟اون وقته که می فهمی باختی...همون یک ذره فرصت رو هم از دست دادی...فرصتی که می تونستی شاعر باشی...پیش خانواده ات باشی...پیش دوستات باشی....به زبون خودت حرف بزنی...روی خاکی قدم برداری که حق خودته...اگه از دستشون دادی چی؟
١:چی رو از دست بدم؟؟؟شاعری؟؟؟یه نگاه کن به شعرهایی که گفتم...درد کسی را گفتم؟؟درد کسی را دوا می کنم؟؟؟اصلا فرقی هم داره بود و نبودم؟؟نه عزیزم...من شاعر نیسم....من یه فوتم که وقتی وارد نی می شه هیچ صدایی ایجاد نمی کنه...دیگه چی؟؟خانوادم؟؟؟منظورت مامان و باباو ملیکاست؟؟؟اونها که از خداشونه من این کار رو بکنم..اونها که از خداشونه من درسم را بخونم فقط....خب...دیگه کی؟؟خانواده ی مادری؟؟؟آره...دلم براشون تنگ می شه....ولی میشه عادت کرد مثل وضعیتی که با خانواده ی پدری دارم...می شه عادت کرد....چیه؟؟؟چرا اینجوری نیگا می کنی؟؟؟آره گریه می کنم...خب برام سخته...دوری برام سخته...ولی باید این کار رو بکنم...دیگه؟؟؟دوستام...؟کدوم ها؟دوستهای واقعی یا اونهایی که ادعا می کنیم دوستیم؟؟یا اونهایی که می شناسمشون؟؟؟کدوم ها؟؟
٢:همه...از رفقای اصفهان تا شاعرای انجمن.....
١:مثل دوستای دیگه...
٢:خیلی سنگ دلی...الهه. زهرا. آرزو. فاطیما. پریسا.زینب.انسی.زهرا.سحر...
١:نیستم...داری اذیتم می کنی...این تویی که سنگ دلی....اونها درک می کنن...اونها پریشونی ام را می فهمن...تنهایی ام را می فهمن...می فهمن که آرامش لازم دارم...می فهمن که من نمی خوام یه فوت باشم که باعث هیچ صدایی نمی شه...اینها تنها کسایی هستن که به خاطرشون می رم...کسایی که زیرش نزدن...کسایی که بهم فهموندم صداقت وجود داره...خوبی وجود داره..دوستی معنی داره....اینجا نمی شه نفس بکشم...پس چجوری تمرین کنم که توی این نی یه موسیقی خوب بزنم؟اینو می فهمن...مرسا.....اونا تنهام نمیذارن....مطمئنم....توی مرامشون نیست...مگه نه؟
٢:آره...آروم باش...حرفات قانع کننده ست...هرجا بری باهاتم...آره...افسرده بودن...منگ بودن...بی هدف بودن...وابسته بودن...همه اش خیال خیال خیال...می فهمم...آرامش نیاز داری....این چندروز فقط گریه کارمونه....آروم باش ققنوس کوچولو....آروم باش فوت بی صدا...آروم باش دخترک پر شده از ازدست دادن ها...پر شده از جدا شدن ها...این بار دست پیش بگیر که پس نیفتی....روی دنیارو کم کن...برو...دور...دور...دور....و آماده شو برای تولد دوباره...منم باهات میام...به لحظه های خوب فکر کن...به جشنواره های هنری...به روزههایی که خودتو پیدا کردی....به روز هایی که بابا شاده ...می دونم به چی فکر می کنی...تا پیشش هستیو داریش قدرشوبدون...گریه نکن...گریه نکن...برای من هم از دست دادنش سخته....گریه نکن...خدا درک می کنه...همه ی کارهاش حکمتداره...همه اش یه آزمایشه...آروم باش....باشه...باشه...گریه کن...حالا به لحظه های خوب فکر کن وبرو دنبال کارهات تا زود تر بتونی متولد بشی
١:حرفی ندارم....دیگه نمی ترسم....فقط....هیچی....همچی یه روز بهتر می شه...ایمان دارم....تا اون روز....پا روی دلم می ذارم...یه روز دوباره از نو شروع می کنیم....نه از نو ی نو...یه روز وقتی شروع کردیم آماده ایم برای موسیقی سرخ پوستی شدن....
.................................................
پ ن:
دعا کنید
دعا کنید
سلام..
انشاالله به زودی عکس های سفرم را در وبلاگ می گذارم.....
تا بعد....
سلام...
درس ۵ جامعه شناسی ما تیترش اینه:
<<ایرانی>> را با چه ویژگی هایی می شناسیم؟؟؟؟
در واقع این درس این را می خواد به ما یاد بده که هویت های ملی چگونه از هم متمایز می شوند....
از طریق:
باورها،ارزش ها و هنجار های مشترک -مکان -زبان -ادبیات -هنر -تاریخ -مفاخر و قهرمانان -میراث فرهنگی
البته قصدم از این مطلب وبلاگم آموزش درس جامعه شناسی(٢) نیست...
خب حالا به نظر شما جهان پهلوان تختی کیست؟؟؟؟

البته بحث من دقیقا درباره ی بیوگرافی پهلوان تختی نیست...بلکه بحث درباره ی جهان سوتی ده فاطیماست...
خانوم به سوتی من می خندی؟؟؟؟؟آره...؟؟اون چیه درباره ی خودت توی وبلاگت نوشتی....؟این درسی که سوتی فرمودید درباره ی هویت ایرانیه...که چجور از غیر ایرانی تشخیصش بدیم...!!
اتفاقی که می خوام تعریف کنم با سرعتی سریع تر از نور توی مدرسه پخش شد..
سر جلسه نشستیم...یکی از سوال ها از همین درس اومده بود...چند نمونه داده بود و گفته بود که بگید کدام یک از ویژگی های مشترک ایرانی ها را دارا هستند...یکی از نمونه ها جهان پهلوان تختی بود....
فاطیما پرسید ببخشید خانوم می شه از بچه ها یه سوال بپرسم...؟
می دونستم گیرش کجاست..از وقتی نگاهم افتاده بود به این سوال حس کردم که فاطیما می مونه توش...
خانوم گفت نه نمی شه...معلم خودمون نبود...بهش گفتم خانوم آخه خیلی با ایران آشنا نیست...می تونم یه کوچولو کمکش کنم؟قبول کرد...
فاطیما را صدا کردم...گفتم جهان پهلوان تختی یه شخصیته....فکر می کردم کارش راه می افته...کاش می گفتم یه ورزش کار بوده ولی به ذهنم نمی رسید...
امتحان که تموم شد گفتم چی نوشتی؟؟؟گفت خیلی نامردی خب یه جوری می گفتی که بفهمم...گفتم خب چه می دونستم...حالا چی نوشتی؟
هیچی...با خودم گفتم یه شخصیت بوده که تاج و تخت داشته.!!!!!!!!!


و همانطور که می بینید تختی هیچ تاج و تختی نداشته...ولی بعد از گذشت ۴٠ و خرده ای سال هنوز تاج سر ماست...
فاطیما جان به مطلب زیر توجه کن:
![]()



غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانوادهای متوسط در محلهی خانی آباد تهران به دنیا آمد. " رجب خان" - پدر تختی - غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همهی آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. " حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشندهی خوار و بار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف میکنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی مینشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانوادههای رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگی" تبدیل شد.
همین قدر نوشتم که بدونی پادشاه نبوده...بقیه اش را برو اینجا بخون:
http://www.niksalehi.com/public/archives/020211.php
......
پ.ن:
١-چقدر خنیدیم!!!!به فاطیما
٢-چقدر ناراحت شدم!!! از خودم
٣-از کسی که ١٢ سال لندن بوده انتظاری نداریم...از خودم متاسفم که چرا هیچ حرکتی برای زنده نگه داشتن و شناساندن این شخصیت ها نمی کنم...
۴-خودمونیم ها...عجب پستی شد...خودم که نگاه می کنم می بینم اصلا به من نمیاد...
۵-پنج تاش کردم به برکت پنج تن...
۶-البته خودم هم جز اسم و قیافه و رشته ی ورزشی تختی هیچ چیز دیگه ای درباره اش نمی دونستم...
٧-همین....
سلام...
اگرچه الآن وقتش نیست ولی فاطیما گفت بنویس توی وبلاگت...طاعت دوست واجب است...گفتم بدونی..
خیلی خوب:
زنگ اول بود...قرار بود امتحان منطق داشته باشیم....از ٧ تا درس سه تا سخت هاش را نخونده بودم...دبیرمون خیلی خوبه...انصافا از اوناییه که خیلی خوبن...امتحان نگرفت و باهامون تمام مدت سوال امتحانی کار کرد.....تند تند سوال های مهم را می نوشتیم توی دفترمون....اون روز هم مثل همه ی روز های دیگه تکراری کسالت آور و خمیازه آور و سردرد آور....اون هم منطق....معلمش خوبه...خودش سخته....بد نیست.. سخته... سخت سخت هم که نه...گیج می کنه آدم رو دیگه چه برسه به ماها که انسانیم و کلا ما بچه های سوم سهراب سپهری یک نمونه ی خاص از انسان ها هستیم....بی خیال این حرفها....اول بهتره که شرح مختصری از روز قبل از امروز داستان بدم...
آقا لو رفته بودیم....داد می زد...مدرسه ی فرهنگ که گشت نداشت...چی شد یه دفه ای گشت گذاشتن...اون هم به اون شکل ضایع فقط توی کلاس ما....اون روز همه سبک اومده بودند غیر از یه نفر که اون هم گیر افتاد...البته مساله با کمی شیرین زبونی گویا حل شد...
بر می گردیم به فردای دیروز یعنی امروز داستان....نشسته بودیم توی کلاس و با خستگی سوال های جذاب منطق را می نوشتیم...یک دفعه:
صدایی سکوت خواب آور کلاس را شکست....یکی از بچه ها که می خواست شلوغ کنه که کسی متوجه صدا نشه سریع گفت خانوم گوشیتون داره زنگ می زنه...معلم هاج و واج نگاه کرد و گفت صدای گوشیه بچه ها؟؟؟؟...بچه ها گفتن:کسی که گوشی نداره...برای شماست...معلم از جایی که نشسته بود بلند شد و رفت طرف میز ولی یادش افتاد که اصلا کیف نیاورده با خودش به کلاس
...جذاب شده بود قضیه....صدا صدای یک گوشی سونی اریکسون بود...من با صدای بلند گفتم مال من که نوکیاست.. پس مال من نیست....تکلیف من معلوم بود....بچه های دیگه تند تند کیف هاشون را گشتند...گوشی همچنان زنگ می زد...من کیف یکی از بچه ها رو که رفته بود بیرون را هم گشتم....دیگه آب از سرمون گذشته بود...معلم به روی خودش نیاورد و به سوال ها ادامه داد.....گوشی هم به زنگ زدن....حالا توی سکوت کلاس محل گوشی بهتر معلوم بود....نیمکت من و زینب و نیمکت پشت سری هامون فاطیما و مرضیه....کار کار یکی از ماها بود....بچه ها و معلم خودشون را زده بودند به کری....البته بیشتر معلم...زینب رو به من گفت: خب دختر تو هم بگرد کیفت رو ضرری نداره...غرغر کردم که آخه گوشی من نوکیاست که دیدم موبایل مامانم را اشتباهی به جای اینکه بدم دستشون گذاشتم توی کیف
خوشحال و خندان از سوتی تاریخی خویش ...زنگ تفریح که خورد با پای خودم رفتم دفتر و مستقیم پیش مدیر و اعتراف کردم....شرح اعتراف:
خانوم سوتی دادم در حد تیم ملی...گوشی مامانم را اشتباهی آوردم مدرسه...(خنده ی مدیر)...خلاصه هیچی دیگه...ضایه شدیم رفت...سرکلاس زنگ زد(خنده ی بیشتر مدیر و تحویل گرفتن گوشی)
پیام داستان:
هیچ وقت به داشتن نوعی از گوشی مغرور نشوید...مثل من با اون موبایل فوق العاده ام. حتی اگر گوشیتان مال پدربزرگ مرحومتان باشد....
......
و باز هم به اصرار فاطیما..:
به چشمهایت قسم نمی خورم
ماهی ها
وقتی به دریا قسم می خورند
که تشنه اند
می میرند
سلام...
پسر داییم "ارمیا"...۵سالشه...همه اش ۵ سالشه...بچه که بود دوست داشتم بهش بگم کچل...انقدر بهش گفتم که وقتی ازش می پرسیدند خاله مرسا چی می گه می گفت :"کچل"
حالا دیگه ۵ سالشه و ماشاالله ماشاالله میره پیش دبستانی...
اومده بودند خونمون....داشت شکل های عجیب غریب و من دراری با قیچی روی کاغذ در می آورد...یه دفعه گفت:" مرسا بلدی از این کاردستی ها درست کنی؟"
-:"نه...چجوری درستش می کنند؟"
-: " کار سختی نیست..فقط اعتماد به نفس لازم داره..همین..فقط اعتماد به نفس بالا"
من:
سلام...
عید قربان مبارک...
این روز ها داشتم به انجمن فکر می کردم...به خانواده دومم...همیشه مدرسه خانه ی دوم نیست..داشتم فکر می کردم به این دوسال و یکی دو ماهی که عضو این خانواده ام..که بچه تهتغاری بودم و از همه کوچیکتر بودم...تا زمانی که سر و کله ی این ملیکا پیدا شد...
شاید این نوشته بیشتر برای خودم باشه تا برای دیگران....برای مرور زندگی شاعرانه ام...
بر می گردم به دوسال و خرده ای پیش...
وقتی اون روز بعد از چندسال سردی پدرم نسبت به نوشته هام فهمیدم که چقدر تلاش می کنه که بهتر بنویسم...
بهم گفتن طبقه ی پایین انجمن خوشنویسان انجمن شعر و قصه است...برات فرم گرفتم که ثبت نام کنی...
اون روز مهمونی دعوت بودیم....پنجشنبه بود..یه شال آبی پوشیده بودم....قرار شد بابا بعد از مهمونی ساعت ۵ برسونندم انجمن ولی از قضا مشکلی پیش اومد و شوهر خاله ام من را رسوندن....نمی دونستم باید چی کار کنم....ولی نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل...
..در مورد انجمن هیچ تصوری نداشتم و اصلا بهش فکر نکرده بودم...از آقایی که پشت میز در طبقه ی اول نشسته بود پرسیدم:انجمن شعر کجاست؟...
رفتم طبقه ی بالا...مطمئن نبودم ولی رفتم داخل...دوتا اتاق بود...نه!با کلاس می شد سه تا...1 اتاق برای آقایون 1 اتاق برای خانم ها و 1 اتاق برای کلاس...وسط هم 1 سالن کوچیک بود که چندتا صندلی توش گذاشته بودند با یک میز...
دقیقا تا زمان برگزاری کلاس نفهمیدم چی شد...از اینجا یادمه که کلاس برگزار شده بود و آقایی نشسته بودند روی یک صندلی و یک میز و صندلی هم کنارشون بود که برای شعر خوانی بود...
اسمم رو دادم برای شعر خوانی...
بعد از چند نفر...آقایی که اونجا نشسته بود - بعد فهمیدم آقای خالقی هستند- اسمم را خوندند...زهرا ساداتِ....ضرابی...زیر لب گفتم:ضرٌابی...تشدید داره....و رفتم و یه مثنوی 5 بیتی خوندم
....و یه کار دیگه که نه نیمایی بود نه سپید...
بعد هم تمام شد...به همین سادگی....اصلا هم نترسیدم...اصلا هم صدایم نلرزید...خیلی با اعتماد به نفس خوندم...جوری که الآن خودم را هم بکشم نمی تونم بخونم...
دلم می خواد به بقیه ی روز ها فکر کنم...به اینکه چرا از اونجا خوشم اومد ولی هیچی یادم نمیاد...
جلسه ی بعدی که یادمه فکر کنم 3 شنبه بود که رفتم...آخرین جلسه از کلاس آقای علی خالقی...چه زمانی...دقیقا روز آخر...قرار بود دوشنبه ها شخصی به اسم استاد جواهریان تشریف بیاورند برای تدریس...آقای خالقی به همه تاکید کردند که از محضر ایشون استفاده کنند و اضافه کردند که ایشون دایرة المعارف متحرک اند...جلسه ی بعد پنجشنبه بود...
دقیقا یادم نیست که کی به آقای خالقی شعرهام را نشون دادم و ازشون کمک خواستم.ولی یادمه که خیلی حرفهاشون کمکم کرد تا زبانم را عوض کنم...
توی انجمن با چندتا از خانم های شاعر دوست شدم که خیلی ازشون درس گرفتم...مثلا:خانم طوسی؛اعظم سعادتمند..فاطمه نوری..فاطمه سلیمان پور و گیتی اصفهانیان واز همه مهم تر زهرا انارکی....دروغ چرا با خانم بختیاری و خانم یعقوبی خیلی رفیق نمی شدم.
البته ناگفته نماند که توی مدرسه دوستانی پیدا کردم که خیلی کمکم کردند...
منصوره سادات حسینی....که باهام همراه شد و اومد انجمن...یادمه که اولین روز که با هم رفتیم روز عرفه بود....یه پنجشنبه ی دیگه...هوا سرد بود و ما توی حیاط حرم نشسته بودیم....وقتی رسیدیم انجمن هنوز کلاس شروع نشده بود...چندتا از آقایون به صف استاده بودند و عین گروه سرود...بعد فهمیدم که چسبیده بودند به بخاری...(بعدها فهمیدم که اسمشون آقای رفیعی و آقای صادقی و آقای فروتنه)...نمی دونم همین روز بود که آقای علی خالقی نیومد و به جای ایشون آقای شهاب خالقی مجری شدند یا یک روز دیگه ای بود...ولی یادمه آقای شهاب خالقی وقت خوندن اشعار حافظ کلی تپق زدند...چند نفر(از جمله خودم)خندشان گرفته بود...آقای خالقی رو کردند به ما و گفتند اگه دوستان دیگه هم اینجا بنشینند همین طوری شعر می خونند....(یه چیز توی همین مایه ها)...
یکی دیگه از دوستهام فهیمه محمدی که با هم شعر شاعران معاصر را می خوندیم...بهمنی و قیصرو و...با فهیمه خیلی مچ نشدیم.
اواسط آذر ماه بود....پدر بزرگم چندماهی بود که سرطان داشتند و دیگه آخرهاش بود...این را می فهمیدم...قرار شد بریم مشهد عیادت(آخرین عیادت)....همینطور که لباس سیاهم را تا می کردم و داخل کیف می گذاشتم شعری به ذهنم زد...بعد از مدتها سکوت...مشغول نوشتن شدم....تمام راه تا مشهد درگیر شعر بودم.....تا تمام شد...
چند روزی مشهد بودیم...همان روزی که می خواستیم بر گردیم برف بارید و جاده ها بسته شد....برف خیلی شدید بود....تمام حیاط سفید شده بود....بوته های رز و شاخه های درختا خم شده بودند...دوربینم را بر دشتم و رفتم توی حیاط و کلی عکس گرفتم...بعد هم اومدم خونه و همه جمع شدیم و آخرین عکس دسته جمعی با بابابزرگم را گرفتیم...
اون شب برای بابابزرگم یکی از شعرهای قدیمی ام را که پر از غلط قافیه بود خوندم...بابابزرگ گفت(با همون لحن پدرم):قافیه هات درست نیست.کم کم با مطالعه بیشتر یاد می گیری....از غصه خنده ام گرفته بود...
بهشون گفتم دارم می رم کلاس....می دونم زبان شعرم هم قدیمیه....
بغضم گرفت...می خواستم شعری را که براش گفته بودم را بخونم...ولی نتونستم...حتما می فهمید برای خودش گفتم...نتونستم بخونم...رفتم توی آشپزخونه و برای مامانب زرگ شهناز و زن عمو مینا خوندم...
برگشتم قم...اولین کاری که کردم نشون دادن شعرم به استاد خالقی بود...ایشون گفتند خیلی خوبه و خوب تونستم در همین زمان کم زبانم را تغییر بدم و...
پنج دی ماه صبح خبر رسید که بابا بزرگم فوت کرده اند...توی بغل بابام جون دادند...نمی دونستم چی کار کنم...زجر کشیدنش را دیده بودم...خودم از خدا خواسته بودم که یا من رو بکشه و روحم را بده به بابا بزرگم یا بابا بزرگم رو خوب کنه یا راحتش کنه...خوشحالیه غمگینی بود...رفتم مدرسه...به بچه ها سپردم اگه منصوره سادات اومد بگن بیاد توی کلاس ادبیات...
زدم زیر گریه...کلاس ادبیات مدرسه کلیدش دست من بود...من مسؤلش بودم...منصوره و معصومه و فاطمه اومدند تو...و من زار زار گریه کردم...
بعد از مدرسه نرفتم خونه...رفتم انجمن...کلاس آقای جواهریان بود...اون روز رو خوب یادمه...چون داشتم ادای آدمای بی غصه را در میاوردم....اون روز آقای رفیعی یه ترانه خوندند...قناری...دارمش توی دفترم...بعد از کلاس ازشون خواستم برام بنویسنش...
رفتم مشهد...خاکسپاری چهارشنبه برگزار شد...و من برای هفتم پدربزرگم یک شعر دیگه گفتم...شعر قبلی ام را با شعرهای شاعران دیگه ای که برای بابابزرگم سروده بودند چاپ کردند و توی مجلس پخش کردند...اینم یه جورشه...
برگشتم قم...داغون و افسرده...اولین پنجشنبه ای که رفتم شعر تازه ام را خوندم...و گفتم به مناسبت هفتم پدر بزرگم...استاد تسلیت گفتند...بعد از کلاس بقیه ی دوستان هم تسلیت گفتند...اون جلسه ملیکا رو هم آورده بودم...فکر کنم همون جلسه بود که قرار شده بود آقای خالقی برکنار بشوند...و من خیلی ناراحت بودم...
بعدش هرچی شد بماناد...فقط یادمه که یک روز همه بودند و تریبون آوردند و خلاصه بساط و اینا و آقای خالقی کرسی شون را تقدیم آقای برقعی کردند...
الآن اینجا چیزی نوشته بودم که صلاح دونستم پاک کنم....
توی این مدت با یکتا گرجی و زهرا سادات هاشمی هم آشنا شدم...
پایان قسمت اول
.......
پ.ن:
1-البته ببخشید ممکنه کاملا تاریخ ها رو قاطی کرده باشم...
2-یه چیزی را یادم رفت بگم که فعلا خوشحالم که یادم رفته بود...
3-کم شدن امتحانات نوبت اولم اصلا ربطی به انجمن اومدن نداشت.....
4-این داستان ادامه دارد......................